سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
شبکه حدیث
لینک دوستان


خیلی ناز داشت چه چه میزد و میخوند، با کلی تحریر و اوج و فرود


چند تا بالشت هم ، روی هم انداخته بود و بهشون لم داده بود.


چشماشو بسته بود و شدید رفته بود توی حس


ده، بیست تا از بچه ها هم دور و برش نشسته بودن


و اونا هم رفته بودن توی حس


و داشتن حال و صفا میکردن با چه چه زدن های آقا هادی



صبح زود بود و هوا هم سرد .


با اینکه خونه ای که اجاره کرده بودیم نزدیک کوچه آیت الله خامنه ای بود


و راهی تا حرم نبود اما حس بیرون زدن از خونه نبود


خیلی دوست داشتم بخوابم


اما این داد و قالی که هادی راه انداخته بود خوابو از چشمام گرفته بود.



محسن هم که انگار نه انگار مثل خرس قطبی خوابیده بود

و عین خیالشم نبود !


دیدن محسن بیشتر کلافم میکرد.یه خورده اذیتش کردم اما حالم بهتر نشد .



رفتم توی آشپزخونه .


بخار آب داشت با فشار از کتری بیرون میزد

و قوری چایی هم دم کشیده و آماده بود .


منم که معتاد چایی .


یه استکان کمرباریک برداشتم  و یه استکان چایی برای خودم ریختم


و اومدم بالای سر محسن نشستم تا خنک بشه و بخورم.



شاید چند ثانیه گذشته بود که لبی به استکان کمر باریک زدم .


اینقد داغ بود که آه از نهادم بلند شد .


یه خورده دیگه صبر کردم اما بازم داغ بود .


بازم صبر بازم داغ، بازم صبر بازم داغ



دیگه حوصلم سر رفت .


سعید هم که همین جوری داشت چه چه میزد

و روی مخ من بیچاره ی کلافه  راه می رفت .



باز اون فرشته ای که همیشه همراه منه


و راه های شیطنت رو به من یاد میده اومد سراغم


و یه راه ناب یادم داد تا هم صدای سعید قطع بشه و هم آبجوش تموم بشه و هم کلافگی من.



استکان کمر باریک به دست رفتم طرف سعید .


اون طرف سالن برای خودش معرکه گرفته بود .


با یه اشاره به بچه هایی که دور و برش نشسته بودند فهموندم که

صدای کسی در نیاد .


بچه هاهم همه هماهنگ و حرف گوش کن .


چشمای سعید هم که بسته بود و منو نمیدید و توی حس و حال خودش بود .



آروم آروم و استکان به دست رفتم بالای سرش .


سرش به طرف آسمون بود و دهنش باز باز و چه چهش هم به راه بود.


تَه گلوش به راحتی دیده میشد .


همون طور که ایستاده بودم زاویه استکان رو با ته گلوش تنظیم کردم و ...


و آروم آروم استکان کمر باریک رو کج کردم .



اولین قطرات آب جوش که به ته گلوش رسید. چشماش باز شد


و چه چه ناز و دلنوازش تبدیل شد به جیغ های آسمون خراش .



مثل اینکه برق سه فاز گرفته باشدش از جا پرید

و من هم بی خیال استکان کمر باریک شدم و پا به فرار گذاشتم.


سعید همین طور که جیغ می کشید دنبال من میدویید .


چند دوری دور همون سالن و ستون هاش دنبالم گشت


و وقتی از گرفتن من ناامید شد رفت سر جاش نشست و آرامش دوباره به زیرزمین برگشت


و من هم یه گوشه ای پروژه ی شیرینِ خواب رو کلید زدم .



پی نوشت:

آقا سعید یکی از دوستان قدیمیه که الان هم همون صدای ناز رو داره و  عضو سپاه پاسداران استان مرکزیه .





[ یکشنبه 92/11/13 ] [ 7:29 عصر ] [ شبر ] [ نظرات () ]

 

تازه وارد بود 

بچه خوبی بود 

البته بعضی وقت ها سوتی هم میداد

هنوز بچه ها توی حلقه اصلی رفاقتی خودمون قبولش نکرده بودن

.

بعد از کلاس های نوبت صبح و ناهار ، مشغول استراحت توی حجره بودیم

و صحبت با بچه ها

یه دفعه از راه رسید.

-        سلام بچه ها

-        سلام صادق.چطوری ؟

-        خوبم.الحمدلله

-        بچه ها مادرم توی دبیرستان دخترانه ....... معلمه

     و از من خواسته برای هفته دفاع مقدس اونجا یه نمایشگاه بزرگ و قشنگ بزنیم

-        خب

-        خب نداره که ! خب بیاید کمک من دیگه ! من که تنهایی نمیتونم !

     شما همه ی خرت و پرتای نمایشگاه دفاع مقدس رو دارید! من که ندارم

-        ببین صادق جون پای ما رو توی دبیرستان دخترونه وا نکن!

    بذار زندگیمونو بکنیم داداش

-        جون من بی خیال؛نمیخوایم بریم سر کلاساشون بشینیم که !

     میریم یکی دو روز نمایشگاهو به پا میکنیم و میریم پی کارمون.

.

از ما انکار و از اون اصرار

بالاخره قبول کردیم

و با چند تا از بچه ها قرار شد بریم کار رو ببینیم

و نقشه ی نمایشگاه رو بکشیم و مشغول بشیم

بعد از ظهر بود.نزیک مدرسه قرار گذاشته بودیم. با خود صادق شده بودیم چهار نفر

-        تق تق تق

-        یا الله یا الله یا الله یا الله

-        سلام.خوش آمدید.بفرمایید از این طرف .

    نمازخونه مدرسه توی زیرزمینه.بفرمایید اول اونجا رو ببینید.

شروع کردیم قسمت های مختلف مدرسه رو که

به درد کار نمایشگاه میخورد ورانداز کردیم

و شروع کردیم به نظر دادن و مشورت کردن با تیم خودمون راجع به کار

.

اما این وسط حال صادق دیدنی بود

حس مدیریت گرفته بود بدجور

هی میرفت این طرف و اون طرف

گاهی به سقف نگاه میکرد و گاهی به زمین

گه گاهی هم یه دستی به زلفش میکشید و حسشو چند برابر میکرد

ما سه نفر هم هی زیر چشمی و دور از چشم خانم معاون

و دختر خانم هایی که دورادور هوامونو داشتن

به هم چشمک میزدیم و میخندیدیم

یواش یواش حس صادق بالاتر رفت و شروع کرد با ما مثل زیر دستاش برخورد کردن

-        فلانی اون چیزو بیار اینجا ببینم!!!

-        ........

اولش یه ذره بهش نگاه کردیم

و سعی کردیم بهش بفهمونیم صادق جان از جو بیا بیرون اما انگار نه انگار!

یه نیم ساعتی حدودا تحمل کردیم اما دیگه حوصلمونو سر برد

و دیگه طاقت من یکی که طاق شده بود

به بچه ها گفتم : بریم من دیگه حالم بد شد.

گفتن نه همینجوری که نمیشه باید آدمش کنیم بعد بریم

از بین خرت و پرت ها یه تیکه کاغذ پیدا کردیم

و بریدیمش و حدودا یه دُم کاغذی نیم متری ازش در اوردیم

و توی یه فرصت مناسب چسبوندیم پشتِ کمربندِ صادق

بعد با اعتماد به نفس کامل رفتیم یه گوشه وایسادیم

آقای مهندس که کاملا توی جو تشریف داشتن اصلا متوجه دم شریفشون نشدن

و همین طور با شور و هیجان مشغول افاضات قدسیه بودند

خانم معاون و بعضی از خانم ها که متوجه دم جناب رئیس شده بودند

شروع کرده بودند زیر لب خندیدن و لب گزیدن

اما کسی روش نمیشد جناب مدیر کل رو متوجه دمشون بکنه.

چند دقیقه که گذشت

اوضاع دُم که خوب روی روال افتاد

آروم آروم و بدون سر و صدا از مدرسه زدیم بیرون .

.

.

پ ن 1 : آقای مهندس جوگیر تا مدت ها دنبال ما سه نفر میگشت ...

پ ن 2 : آقای مهندس دیگه کلا از جو خارج شد و به جلگه آدمیزادها پیوست

پ ن 3 : جناب مهندس کل فی الکل هم اکنون با همسر و دو تا پسرش

           خوب و خوش و خرم داره مثل بچه ی آدم زندگی میکنه

 


 


[ دوشنبه 92/7/29 ] [ 9:33 عصر ] [ شبر ] [ نظرات () ]

غبار فضای ماشین رو پر کرده بود

دو تا بچه ی حدودا ده ساله به خاطر شدت فشار تصادف از هوش رفته بودند

و افتاده بودند پشت صندلی راننده

صندلی جلوی ماشین شکسته بود و دوشک کف صندلی عقب از جا کنده شده بود

ماشین پر بود از شیشه شکسته و خون

درب ماشین قفل شده بود و باز نمیشد

صدای جیغ و فریاد کسانی که بیرون ماشین ایستاده بودند

باعث شده بود صدا به صدا نرسه 

همه چیز به هم ریخته بود

.

با عجله خودم رو به ماشین رسوندم

چند نفری که دورماشین ایستاده بودند رو کنار زدم

و هرطوری بود در رو باز کردم و بچه ها رو از زیر صندلی بیرون اوردم

.

روی صندلی عقب نشسته بود

یه خانم میان سال با یه چادر رنگی با گل های کوچیک تیره

تصادف تغییری توی حجابش ایجاد نکرده بود

از رنگ پریده صورتش مشخص بود که درد  تمام وجودش رو گرفته بود

اما همه دردها رو پشت لبان به هم دوخته شدش جمع کرده بود و بروز نمیداد

.

میخواستم زیر بغلش رو بگیرم و از ماشین بیرون بیارمش

اما هیبتش منو سرجام میخکوب کرد و اجازه نداد بهش دست بزنم

سرم رو به صورتش نزدیک کردم و گفتم :

خانم دستتون رو بدید به من تا از ماشین بیرون بیارمتون

.

نگاهی به من کرد

حس کردم به خاطر شدت تصادف نمیتونه درک کنه دارم چی میگم

محکم سر جاش نشسته بود

با دست به سمتش اشاره کردم که دستتون رو به من بدید

باز هم فقط نگاه کرد و بعد از چند لحظه سرش رو به نشانه عدم تمایل به این کار تکون داد

.

دیگه نمیدونستم چیکار کنم

یک دفعه خیلی آروم و سنگین و با احتیاط دستش رو روی صندلی گذاشت

و با سختی خودش رو حرکت داد و به سمت در اومد

.

من که با زانو روی صندلی تکیه داده بودم

سریع از داخل ماشین خارج شدم و راه رو برای بیرون اومدنش باز کردم

آروم آروم و با تمام دردی که از این پهلو و اون پهلو شدنش نمایان بود

خودش رو به نزدیک در رسوند

و از اون به بعد خانم ها کمکش کردند و از ماشین بیرون اومد

.

مبهوت عفت و حیای این زن شده بودم

آمبولانس ها رسیدند و من هم که دیگه کاری نداشتم به سمت ماشین پدر برگشتم

و سوار شدم

.

مادرم صدا زد :

وای همه لباست خونی شده ...

جوابی ندادم

مبهوت عفت و حیای این زن شده بودم ...

 


 


[ پنج شنبه 92/7/25 ] [ 9:50 عصر ] [ شبر ] [ نظرات () ]

(به مناسبت هفته دفاع مقدس)

چند نوشته

تقدیم به دو مادربزرگ عزیزم (که در تربیت من نقش بسزایی داشتند)

و تقدیم به دو شهیدِ بزرگِ خانواده ام

و تمامی شهیدانی

کــــه

بــــســیـجـی، زندگی کردند ،

خــــونــیـن، کفن شدند ،

و خــــــاکــی، رجـــــعــت خواهند کرد...

.

سینه ریز مادربزرگ

.

خاطره ای از پدربزرگ شهیدم

.

بی چاره

.

از پدر بزرگ شهیدم

.

مادری از جنس درد

.

.

.

 


[ دوشنبه 92/7/1 ] [ 5:24 عصر ] [ شبر ] [ نظرات () ]


گاهی وقت ها که از کار خسته میشوم


آن زمانی که درون آینه میبینم مویی در سر و صورتم سفید شده


گاهی وقت ها که چشمانم از شدت خستگی سرخ میشود و میسوزد


گاهی که از بی خوابی و کار سنگین سر درد میگیرم


آن زمانی که از بی پولی و کارهای روی زمین مانده اشکم سرازیر میشود


آنجایی که بعضی از دوستان و دانش آموزان و مسئولین


خسته نباشیدی حواله ام میکنند


روز ها و شبهایی که در جاده های بدون انتها برای انجام کاری میروم


درحالیکه درون جلسه ای صحبت میکنم


آن موقعی که فکر نابی به ذهنم خطور میکند


زمانی که ثمرات خوب کارهایم را میبینم


آنجایی که مردم محروم دورم را میگیرند و مرا در آغوش میگیرند


و برایم دعا میکنند


بعضی وقت ها ...


بعضی وقت ها ...


بعضی وقت ها ...


با خودم میگویم : من عجب انسان خاصی هستم !


چه کارهای بزرگی کرده ام!


یعنی واقعا کسی هست که به اندازه من برای امام زمانش مفید باشد


یعنی این همه زحمات من قابل جبران است ؟


چقدر امام زمان از داشتن سربازی مثل من لذت میبرد!


چقدر من خوبم ...


.


اما آن روز


با وزیدن باد تندی تمام ابرهای این توهمات از آسمان روحم کنار رفت


و فهمیدم هیچ نیستم به جز


یک نصفه بنده ی ناچیز و کوچک و نا توان و پر ادعا


.http://www.parsiblog.com/Main.aspx


برای تقدیر از تمام آنچه که در بالا گفتم دعوت شدم به مشهد الرضا علیه السلام


و در آن جمع عظیم انسان هایی را دیدم


که فراتر از من و بزرگ تر از من کار میکنند


ولی بدون ادعا و خالص و عاشق



انسان هایی که


با دست های خالی

و دل های پر از امید و بندگی خدمت میکنند


بچه هایی که نور صورت های سیاه شده و آفتاب خورده یشان ،


نشانه خوبی بود برای فهمیدن اوج بندگیشان


بچه هایی که حتی فارسی صحبت کردن هم خیلی بلد نبودند


اما زبان خدا را خوب میدانستند


بچه هایی که حتی با داشتن نقص بعضی از اعضای بدنشان


کارهایی کرده بودند و میکنند که برای عقل قابل تجزیه نبود



و با دیدن آنها به حالشان غبطه خوردم و آرزو کردم که مثل آنها باشم


و فهمیدم که این همایش را


خودِ خودِ خدا


برای شکستن یک مدعی مثل من شکل داده است



و همانجا از محضرش توبه


و سپس شکر کردم و ...


و هزاران بار


این جمله شهید آوینی برایم تداعی شد :


آنانکه گمان می کنند از حد انجام وظیفه فراتر رفته اند


گرفتار عُجب اند


و آنکه گرفتار عجب است از حق باز می ماند ...





[ شنبه 92/6/23 ] [ 12:21 عصر ] [ شبر ] [ نظرات () ]

 

سدیر صیرفی نقل میکند که


به همراه مفضل ابن عمر و ابو بصیر و ابان ابن تغلب وارد خانه امام صادق علیه السلام شدیم.


ناگهان دیدیم که حضرت روی زمین نشسته است


در حالیکه مانند مادری که فرزندش از دنیا رفته باشد گریه میکند


و گونه هایش دگرگون شده است


و اندوه تمام وجودش را فرا گرفته است


و دیده گانش پر از اشک است


و این جملات را با خود زمزمه میکند :


سَیِّدِی غَیْبَتُکَ نَفَتْ رُقَادِی وَ ضَیَّقَتْ عَلَیَّ مِهَادِی وَ ابْتَزَّتْ مِنِّی رَاحَةَ فُؤَادِی


سَیِّدِی غَیْبَتُکَ أَوْصَلَتْ مُصَابِی بِفَجَائِعِ الْأَبَدِ وَ فَقْدُ الْوَاحِدِ بَعْدَ الْوَاحِدِ یُفْنِی الْجَمْعَ وَ الْعَدَدَ


فَمَا أُحِسُّ بِدَمْعَةٍ تَرْقَى مِنْ عَیْنِی وَ أَنِینٍ یَفْتُرُ مِنْ صَدْرِی‏ عَنْ دَوَارِجِ الرَّزَایَا وَ سَوَالِفِ الْبَلَایَا


إِلَّا مُثِّلَ بِعَیْنِی عَنْ غَوَابِرِ أَعْظَمِهَا وَ أَفْضَعِهَا وَ بَوَاقِی أَشَدِّهَا وَ أَنْکَرِهَا وَ نَوَائِبَ مَخْلُوطَةٍ بِغَضَبِکَ وَ نَوَازِلَ مَعْجُونَةٍ بِسَخَطِک‏



«اى آقاى من! غیبت تو خواب از دیدگانم ربوده


و بسترم را بر من تنگ ساخته


و آسایش قلبم را از من سلب نموده است.


اى آقاى من! غیبت تو اندوه مرا به فجایع ابدى پیوند داده،


و فقدان یکى پس از دیگرى جمع و شمار را نابود کرده است،


من دیگر احساس نمى‏کنم اشکى را که از دیدگانم بر گریبانم روان است


و ناله‏اى را که از مصائب و بلایاى گذشته از سینه‏ام سر مى‏کشد،


جز آنچه را که در برابر دیدگانم مجسّم است


و از همه گرفتاریها بزرگتر و جانگدازتر و سخت‏تر و ناآشناتر است،


ناملایماتى که با غضب تو در آمیخته و مصائبى که با خشم تو عجین شده است »



سدیر میگوید:


چون حضرت را در این حال دیدیم قلبمان چاک چاک شد


و به نظرمان رسید که مصیبت بزرگی به حضرت وارد شده است که این چنین میکنند.



نزدیک تر رفتیم و عرض کردم : آقا جان چه اتفاقی افتاده که اشک شما را روان کرده است ؟


حضرت آه سوزناکی کشید و



فرمود : امروز صبح در کتابی که اتفاقات گذشته و آینده در آن است


و در دست رسول الله صلی الله علیه و آله و اهل بیت اوست نگاه میکردم


و به فصلی از آن رسیدم که مربوط بود به امام قائم و میلاد و غیبت و تأخیر ظهور


و طول عمر شریفش و بلاهایی که به مومنین میرسد


و شک و تردیدی که به خاطر طولانی شدن غیبت در وجودشان ایجاد میشود



و با خواندن این مطالب چنان رِقَت و اندوهی وجود مرا فرا گرفت که به این روز افتادم ...



کمال النعمه و تمام النعمه (محمد ابن علی ابن بابویه) / جلد 2 / صفحه 353

 

 

 


[ دوشنبه 92/4/3 ] [ 9:48 عصر ] [ شبر ] [ نظرات () ]

سرکار خانم زهرا مصطفوی

 

جناب آقای سید حسن خمینی

 

جناب آقای علی مطهری

 

جناب آقای مرتضی جوادی

 

جناب آقای موسوی اردبیلی

 

جناب آقای ...

 

سرکار خانم ...

 

در دنیای سیاست و انقلاب آنقدر کفش و پیراهن از من بیشتر پاره کرده اید


که اگر کلامی در برابر شما داشته باشم حتما خواهید گفت : برو بچه جان دَرسَت را بخوان

 

اما در پیمودن طریق سیاست اولین کاری که آموخته ام بازخوانی اندیشه امامی است

 

که شما منتصب نصبی ایشان هستید و بنده سعی میکنم منتصب فکری آن بزرگوار باشم .

 

و در این طریق به نکاتی برخورده ام که به قول طلبگی خودمان بین فرمایشات ایشان و فرمایشات شما

 

در بدو امر تعارضی شاید ابتدایی به چشم میخورد

 

 

و از آنجا که کودک عرصه سیاست هستم قادر به حل این معضل نشدم

 

لذا برخود لازم دانستم تا از شما رهروان طریق امام درخواست حل این مشکل کنم

 

و همانطور که در نامه اخیرتان اذعان فرمودید شاهد فرمایشاتی از امام بزرگوار بودید  

 

و در خاطر دارید که کمتر کسی شاهد آن بوده است فلذا حل این تعارض هم در دستان شما خواهد بود .

 

 

امید است تا این سیاس کوچک را به الطاف کریمانه خود مستفیض کنید .

 

 

امام روح الله در تاریخ  30 تیر 1359  خطاب به اعضای شورای محترم نگهبان فرمودند :

 

باید بدانید که به هیچ وجه ملاحظه نکنید. باید قوانین را بررسى نمایید که صد در صد اسلامى باشد.

 

به هیچ وجه گوش به حرف عده‏ اى که میخواهند یک دسته کوچک مردم ما خوششان بیاید

 

و به اصطلاح مترقى هستند،[ندهید]

 

قاطعانه با این گونه افکار مبارزه کنید. خدا را در نظر بگیرید. اصولًا آنچه که باید در نظر گرفته شود خداست، نه مردم.

 

اگر صد میلیون آدم، اگر تمام مردم دنیا یک طرف بودند و شما دیدید که همه آنها حرفى مى‏زنند

 

که بر خلاف حکم قرآن است بایستید و حرف خدا را بزنید، و لو اینکه تمام بر شما بشورند.

 

انبیا هم همین طور عمل میکردند؛ مثلًا موسى در مقابل فرعون مگر غیر از این عمل کرد؟ مگر موافقى داشت؟

 

صحیفه امام / ج 13 / ص 53


 

و در موردی که کسانی بر خلاف تصمیم شورای محترم نگهبان اظهار نظر کرده بودند فرمودند :

 

هیچ کس حق ندارد یک کلمه راجع به این بگوید. من نمی گویم رأى خودش را نگوید؛ بگوید؛ رأى خودش را بگوید؛

 

اما اگر بخواهد فساد کند، به مردم بگوید که این شوراى نگهبان کذا و این مجلس کذا،


این فساد است، و مفسد است

 

یک همچو آدمى، تحت تعقیب مفسد فى الارض باید قرار بگیرد.

 

صحیفه امام / ج 14 / ص 370

 


 

و در جای دیگری فرمودند :

 

چنانچه مشاهده میشود پس از انتخابات مرحله اول از دوره دوم مجلس شوراى اسلامى،

 

افرادى که نظریه شوراى محترم نگهبان در ابطال یا تأیید بعضى حوزه‏ها موافق میل‏شان نبوده است

 

دست به شایعه افکنى زده و اعضاى محترم شوراى نگهبان- ایدهم اللَّه تعالى- را که

 

حافظ مصالح اسلام و مسلمین هستند، تضعیف و یا خداى ناکرده توهین می نمایند

 

و به پخش اعلامیه و خطابه در مطبوعات و محافل دست زده‏ اند

 

غافل از آنکه پیامد چنین اعمال و جوسازى‏ها آن هم در دوره دوم مجلس و نگذشتن سالى چند از انقلاب چه خواهد بود.

 

امید است چنین اعمال، بی توجه به نتایج ناروا و اسف‏بار آن باشد.

 

صحیفه امام / ج‏18 / ص 431


 

و در وصیت نامه سیاسی الهی خود مرقوم فرمودند :

 

از شوراى محترم نگهبان می خواهم و توصیه می کنم، چه در نسل حاضر و چه در نسلهاى آینده،

 

که با کمال دقت و قدرت وظایف اسلامى و ملى خود را ایفا و تحت تأثیر هیچ قدرتى واقع نشوند

 

و از قوانین مخالف با شرع مطهر و قانون اساسى بدون هیچ ملاحظه جلوگیرى نمایند

 

و با ملاحظه ضرورات کشور که گاهى با احکام ثانویه و گاهى به ولایت فقیه باید اجرا شود توجه نمایند .

 

صحیفه امام / ج 21 / ص 421

 

 

حال با توجه به این فرمایشات حضرتش آیا فکر نمی کنید نامه نگاری ها و توصیه ها و طعنه های شما

 

بر خلاف گفتمان امامی است که شما بزرگواران انتصاب خود را به ایشان افتخار بزرگی میدانید ؟

 

آیا عقل سلیم با قرار دادن نظرات امام عظیم الشأن و عمل شما در کنار هم

 

حکم به فاصله شما از اندیشه امام نمیکند ؟

 

آیا مطالعه دوباره گفتمان و اندیشه امام برای منتصبین ایشان امری ضروری به نظر نمیرسد ؟

 

 

و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمین ...

 


[ شنبه 92/3/4 ] [ 7:14 عصر ] [ شبر ] [ نظرات () ]

امیرالمومنین علیه السلام نقل میکنند :


روزی با زهرای اطهر در خانه نشسته بودیم .


زهرا غذا درست میکرد و من عدس ها را تمیز میکردم.



در این هنگام پیامبر صلی الله علیه و آله وارد خانه شد

 

و وقتی مرا در حال کمک کردن به زهرا دید فرمود :


ای اباالحسن


جواب دادم : بله یا رسول الله


حضرت فرمود : چیزی را که میگویم فرموده پروردگار است ؛


که هر مردی که در خانه به همسرش کمک کند


خداوند متعال به اندازه هر مویی که در بدنش است به او اجر یک سال عبادت را عطا میکند


که هر روزش را روزه گرفته باشد و شبهایش را به عبادت خدا به صبح رسانده باشد.


و خداوند اجر و ثوابی را که به صابرین و انبیایی

 

مثل داود و یعقوب و عیسی میدهد به او نیز میدهد .



علی جان مردی که بدون غر زدن و با اشتیاق در خانه به همسرش خدمت کند


خداوند اسمش را در دیوان شهداء می نویسد


و خداوند در قبال هر روز و شبی که به همسرش کمک کند اجری معادل هزار شهید به او میدهد


و در قبال هر قدمی که در راه کمک به همسر خود بر میدارد

 

ثواب یک حج و عمره برای او نوشته میشود


و در قبال هر قطره عرقی که در این راه بر بدن او جاری میشود  

 

یک شهر در بهشت برای او ساخته میشود.



علی جان مدتِ کوتاهی خدمت کردن به همسر


بهتر از هزار سال عبادت


و هزار حج


و هزار عمره است


و بهتر است از آزاد کردن هزار بنده


و شرکت در هزار جنگ در رکاب رسول الله


و هزار بار عیادت از مریض


و هزار بار شرکت در نماز جمعه


و شرکت در هزار تشییع جنازه


و بهتر است از سیر کردن هزار گرسنه


و لباس پوشاندن به هزار نفر انسان بی لباس


و بهتر است از دادن هزاران اسب برای جهاد در راه خدا


و بهتر است از هزار دینار صدقه به مستمندان


و بهتر است از قرائت تورات و انجیل و زبور و قرآن


و بهتر است از آزاد کردن هزار اسیری که خودت اسیر کرده ای


و بهتر است از اینکه هزار شتر را برای مستمندان قربانی کنی



کسی که در خانه به همسر خود کمک میکند از دنیا نمی رود


مگر اینکه جایگاه خود در بهشت را میبیند



علی جان مردی که بدون چون و چرا به همسرش کمک کند بدون حساب وارد بهشت میشود


علی جان خدمت به همسر کفاره گناهان کبیره است


و باعث خاموش شدن آتش غضب الهی میشود


کمک به همسر مهریه حوریان بهشتی است


و باعث افزایش حسنات


و بالا رفتن درجات بهشتیان میشود



علی جان صدیقین و شهداء

 

و کسانی که دنبال خیر دنیا و آخرت خود باشند

 

به همسران خود کمک میکنند



جامع الاخبار (شعیری) ص 102


بحار الانوار / ج 101 / ص 132


مستدرک الوسائل / ج 13 / ص 49


جامع الاحادیث (بروجردی) / ج 22 / ص 304





[ جمعه 92/1/16 ] [ 12:44 صبح ] [ شبر ] [ نظرات () ]

صبحگاه 12 فروردین - که روز نخستین حکومت اللَّه است-


از بزرگترین اعیاد مذهبى‏ و ملى ماست.



ملت ما باید این روز را عید بگیرند و زنده نگه دارند.


روزى که کنگره ‏هاى قصر 2500 سال حکومت طاغوتى فرو ریخت،


و سلطه شیطانى براى همیشه رخت بربست


و حکومت مستضعفین که حکومت خداست به جاى آن نشست.



هان! اى ملت عزیز


که با خون جوانان خود حق خود را به دست آوردید،


این حق را عزیز بشمرید و از آن پاسدارى کنید،


و در تحت لواى اسلام و پرچم قرآن، عدالت الهى را با پشتیبانى خود اجرا نمایید.



من با تمام قوا


در خدمت شما که خدمت به اسلام است، این چند روز آخر عمر را می گذرانم،



و از ملت انتظار آن دارم


که با تمام قوا


از اسلام و جمهورى اسلامى


پاسدارى کنند.


روح الله الموسوی الخمینی


(صحیفه امام، ج‏6، ص: 454)



[ دوشنبه 92/1/12 ] [ 1:36 صبح ] [ شبر ] [ نظرات () ]

 

بعضی از جهل ها چاره دارد و معلم و عالم و استادی


اما بعضی دیگر ؛ نه معلم دارد و نه چاره و نه استاد


بی چاره ات میکند


بیچاره ی بیچاره ...



نه میتوانی خودت را به بی خیالی بزنی و نه میتوانی با خیالش آسوده باشی



نمونه اش همین دردی که مادربزرگ دارد


جهلی سی ساله


 

جهلِ سرنوشتِ غیرِ مشخصِ عزیزی که در کوه های گیلان غرب گـــم شد و


غیر از یک کلاه خود قناسه خورده چیزی از او برنگشت ...


 

عجب جهل استخوان سوزی است


عجب جهل بی چاره ای ...

.

بی چاره ات میکند ...

 

بـــــیــــــچـــاره ی بـــیـــچـــارهـــ ...

 



 


[ جمعه 91/12/25 ] [ 12:5 صبح ] [ شبر ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

مرغ باغ ملکوتم ...

طلبه ای عادی هستم که شانزده سال فیض حضور در لشکرگاه امام زمان را دارم و از دار دنیا یک دل عاشق دارم و یک امید و آن هم خدمت به اسلام و کشور اسلامی
تـــــکــبـیـر
تکبیر فریادی برای بیداری کسانی که بزرگتر از او کسی را میپرستند ... و فریادی برای رهای از هرچه غیر اوست ...

بازدید امروز: 96
بازدید دیروز: 76
کل بازدیدها: 100283