............تکبیر فریادی برای بیداری کسانی که بزرگتر از او کسی را می پرستندو فریاد رهایی از هرچه غیر اوست...........
تکبیر
  • پست الکترونیک
  • شناسنامه
  •  RSS 
  • پارسی بلاگ
  • پارسی یار
  •                                             بسم الله الرحمن الرحیم 


         یه چند وقتیه نه چیزی نوشتم و نه اصلا اومدم پای کامپیوتر و اینترنت،و اینم فقط به خاطر مشغله درسیمه(یعنی بدونید من خیلی درسخونم).اما توی این فرصت تعطیلی 22بهمن و البته قبل از راهپیمایی بنابر پیشنهاد یکی از دوستان تصمیم گرفتم خاطرات تبلیغی محرم امسال رو براتون بنویسم... . . . . .‍‍‍


    ...........................................................................................................................................


    خوب باید از اینجا براتون بگم که برای اولین سال تصمیم گرفتم محرم رو برم تبلیغ و از این باب که برام فرق نمی کرد کجا برم هر کسی رو دیدم بهش گفتم اگه جایی سراغ داری خبرم کن.البته بیشتر دوست داشتم برم دبیرستانهای شبانه روزی شهرستانها یا بالاخره یه جای علمی،و اصلا حوصله سر و کله زدن با عوام و سخنرانی برای پیرمردا و کسایی که دماغشونو فکرشون طرف آشپزخونه هست و الکی با چشاشون نگات می کنن رو ندارم و اصلا این چند سال که نرفتم تبلیغ به خاطر همین روحیه ام بود.اما دیگه امسال دلمو زدم به دریا و گفتم هرجا باشه میام.........................................................اول رفتم سراغ مدارس شبانه روزی اما از شانس ما امسال محرم افتاد توی امتحانات مدارس و امکان تبلیغ درست و حسابی نبود و از اینجا منصرف شدم. . . . . . . . . . . . . . . . . . .حالا همین طور که منتظر یک جای خوب بودم و توی کتابخونه مشغول درس بودم یکی از رفقا زنگ زد که ما با یه گروه صد و پنجاه شصت نفره میریم طرف مناطق محروم کرمان برای تبلیغ اگه میای بگو. من هم اعلام آمادگی کردم و از فردا شروع کردم به جمع کردن وسایل و آماده رفتن شدن.........


    .............................................................................................................................................


    ساعت 30/7 شب بلیط قطار داشتیم.دیگه اینجا رو براتون نمیگم که چطور توی اون برف رفتم تا ایستگاه.....حالا تا ما برسیم و قطار هم بیاد ساعت شد30/10 که سوار قطار شدیم و حرکت کردیم


    .............................................................................................................................................


    شام رو هم با یه چیپس سر کردیم و صندلیهای قطار درجه 2 رو هم چسبوندیم به هم و شش تایی با مکافات زیاد و مهندسیهای مختلف که پاهامونو چطور بذاریم و سرمونو چطور..بالاخره خوابیدیم


    .............................................................................................................................................


    راستی تا یادم نرفته این رو بگم ما از قم که قرار شد با این گروه راه بیفتیم پیش خودم حساب کرده بودم چون اینها یک گروه هستن و ما رو دارن میبرن مناطق محروم حتما همه خرج و حساب رو هم خودشون می کنن به خاطر همین ما پولی به اون صورت برای خودمون نیاورده بودیم....اما از قضا این گروه ما هم خودش جزو گروههای محروم بود.از همین باب وقتی صبح از خواب بیدار شدیم یک ش‍وک سه فاز به ما زدن که باید نفری سی هزار تومان بدید برای بلیط های رفت و برگشت و غذا و بقیه خرجها.ما هم هر شش نفر هرچی پول داشتیم روی هم گذاشتیم و دادیم و ته همه پولها شش هزار تومن موند که قرار شد نفری هزار تومن برداریم اما از خیر اون هزار تومن هم گذشتیم (قابل توجه اونایی که آخوندا رو خیلی پولدار میدونن)


    .............................................................................................................................................


    بعد از کلی خستگی بالاخره ساعت 2 بعد از ظهر رسیدیم ایستگاه کرمان.نماز ظهر و عصر رو که خوندیم رفتیم بیرون سالن.یه چند دقیقه ای بود که ایستاده بودیم،دیدیم چند تا اتوبوس نوی نوی باکلاس اومدن جلوی خروجی.اولش فکر نمی کردم که اومدن دنبال ما،اما انگار جدی جدی اومده بودنند دنبال ما. . . . . . همین طور که سوار می شدم با خودم گفتم نه بابا انگار اینقدرا هم محروم نیست که میگن.(البته ناگفته نماند که نصیب ما از اون اتوبوسهای نوی باکلاس جای خواب راننده اون ته اتوبوس بود که شش نفره با یک فشار جسمی کاملا ملموس نشستیم)


    بعد از شش هفت ساعت حرکت و گذشتن از کرمان و جیرفت و .....رسیدیم به شهرستان اسلام آباد و دفتر امام جمعه.شب رو هم همون جا خوابیدیم.


    .............................................................................................................................................


    صبح بعد از صبحانه آماده حرکت شدیم. اما این دفعه به جای اون اتوبوسهای با کلاس چند تا اتوبوس شهری مسافربر اومدن دنبالمون. سوار اتوبوسها شدیم و بعد از دو سه ساعت حرکت رسیدیم به بخش زهکلوت.دیگه ظهر بود که رسیدیم و رفتیم پایگاه بسیج زهکلوت.ناهار رو هم هر دو نفر یه کنسرو ماهی خوردیم .(راستی اینو یادم رفت بگم از قم که راه افتادیم توی قطار و توی اون فشار اتوبوس با چند تا از بچه ها رفیق شدیم اساسی که تقریبا یک تیم هفت نفره شدیم)


    .............................................................................................................................................


    تو خلال این توقف و استراحت که توی زهکلوت داشتیم مسئول این 150 نفر هر کدوم از بچه ها رو می فرستاد تو یه روستا من هم رفتم پیش مسئول گروه و طبق روحیه ای که خودم داشتم و تحمل سختی زیاد رو دارم به حاجاقای موحدی(مسئول گروه) گفتم:که حاجاقا هر جایی رو که خیلی سخته و کسی نمیره ما میریم.همین که این حرف رو زدم هم اون جا خورد و هم من.


    اون به خاطر اینکه شاید همچین موجود خارق العاده ای تا حالا ندیده بود من هم به خاطر اینکه چرا به جای لفظ من از لفظ ما استفاده کردم و من روحیه اون بچه ها رو نمی شناختم و حاجاقای موحدی از لفظ مایی که من به کار بردم اینطور فهمید که منظورم ما هفت نفریم ولی خوشبختانه بچه ها حرفی و اشکالی نکردند و همه راضی بودند. بعد از پیگیری حرفی که زدم حاجاقا گفت: باشه شما چند نفرو می فرستم طبق نمداد اما اون کسی که می خواد شما رو ببره فردا صبح میاد.اون شب شب اول محرم بود و ما توی همون پایگاه یک روضه ای خوندیم و گریه ای کردیم و خوابیدیم.


    .............................................................................................................................................


    صبح روز بعد،بعد از صبحانه نشسته بودیم که دیدیم یه پیرمرد بلوچ خوشکل و خوش تیپ و تر و تمیز با یه دست لباس کردی کرمی اتو زده اومد تو پایگاه و شروع کرد با حاجاقا خوش و بش کردن مثل اینکه قرار بود اون ما رو ببره.وسایلمونو جمع کردیم و از پایگاه زدیم بیرون که دیدیم ای دل غافل اینبار نه از اتوبوس با کلاس خبری هست نه از اتوبوس شهری.ایندفعه یه نیسان اومده بود دنبالمون یه نیسان آبی ولی این یکی هم نو بود(قابل توجه دوستان هم این نیسان آخرین نیسانی بود که ما دیدیم هم اون بلوچ تر و تمیز آخرین بلوچ تر و تمیزی بود که ما دیدیم).رفتیم جلو دو نفر بلوچ با لباسای بلوچی تیره و چرک با سر و صورت بسته که دست یکی از اونا یه اسلحه برنوی قدیمی بود و دست یکی دیگه یه اسلحه کلاش و زیر فرمون راننده هم یه کلاش دیگه،پشت وانت نشسته بودند و دریغ از یه حرکت کوچیک به نشونه احترام ناسلامتی ما هفت تا حاجاقا بودیم که قرار بود پشت نیسان با هم بشینیم.پشت نیسان هم هفت هشت تایی پتوی یک شکل سربازی بود که چون هوا سرد بود بچه ها قرار بود روی سرشان بکشند.


    ....................................................پایان قسمت اول.................................................................



    شبر ::: شنبه 18/12/1386::: ساعت 5:8 عصر

    حرف حساب من اینه:


    می دونید تعطیلی یعنی چی؟ تعطیلی در غیر موارد متعارف یعنی اعتراض به چیزی یعنی اعتصاب...........


    اصلا چه این نوع اعتراض و چه هر نوع اعتراض دیگه ای که به ذهنت برسه باید طوری باشه


    که به گوش اونی که داره حقتو می خوره یا اونی که داره بهت ظلم می کنه برسه و اونو


    متنبه یا مجبور به دادن حق و حقوق شما بکنه............


    حالا برگردیم به موضوع خودمون و شرایط و محیط خودمون.  ببینید محیط ما و اجتماع ما


    و کشور و حکومت ما اسلامیه که اختیارش دست خودمونه(به کوری چشم دشمنا)


    حالا تو این کشور خودمون ما به کی اعتراض می کنیم که چرا این طور و اون طور شده


    و حالا که شده ما حوزه و بازار و تعطیل کنیم.....!!!


    لابد فکر می کنین که آمریکا و اسرائیل و انگلیس و بقیه حروم زاده ها هم صبر می کنن


    تا تعطیلی ما تموم بشه...............نه اونا برا خودشون می رن و این ماییم که عقب


    می مونیم.


    اگه واقعا پا کار اعتراضید برید خفت دولت و مجلسو بگیرید تا چوب تو آستین آمریکا و


    انگلیس کنن نه اینکه ما اعتراض کنیم امّا شرکت های آمریکایی و انگلیسی


    کرور کرور پول بی زبون مملکت ما رو تو جیبشون بریزن و به ریش چهار تا آدم ساده مثل من


    و شما بخندن.


    بابا یه ذره فکر کنین یه ذره به خودتون بیاید.....


    خلاصه نظر من اینه که تمام این تعطیلیا بو داره چه تو حوزه چه غیر حوزه


    و دودش فقط تو چشم خودمون می ره و قصد دشمن از یه سری کارا مثل این فقط


    استحمار ماست و اینکه فقط یه جوری تخلیه بشیم و ساکت یمونیم............


    بابا انقلابی باشید.........بلند شید، قیام کنید...فقط بلدید برای شهداء گریه کنید


    و با آهنگ ملایم خاطره گوش کنید..........یه دفعه هم خودتون خاطره بسازید...


    (حوصله متن ادبی نوشتن نداشتم و گرنه می نوشتم با عرض معذرت از اینکه جوش


    اوووردم )



    شبر ::: پنجشنبه 26/11/1385::: ساعت 12:35 صبح

    ....و گویند حاتمی بود طائی که در هر آنچه از مردانگی و جوانمردی که بگویی سر بود.


    ازبذل‏و بخشش ومعرفت و رفاقت گرفته‏تا جان وآبرو وشرف وبزرگی و گویند بارها مالش


    را با فقیران تقسیم کردو کسی را دست خالی از باب کرامتش رد نکرد و حتی در جواب


    اسیری که طلب یاریش داشت و مالی در بساط نداشت خود را عوض او گرو گذاشت....


    ..............وباز گویند حاتمی بود که کل جود حاتم طائی به قدر بخشش یک روز او نمی


    رسید و او همان حاتمی بود که جانش را در ره جوانمردی گذاشت و او همان حاتمی بود


    که دشمنانش را به دست خود سیراب کرد و اسبانشان را تیمار کرد‏و او همان بود که


    عدویش چشم در چشمش دوخت وپدر عزیزتر از جانش را ناسزا گفت و او جز لبخند و


    محبت و بزرگی لب نگشاد. و او همو بود که حتی در زیر دشنه و نیزه نیز دست از


    جوانمردی در حق دشمنش بر نداشت..........


    و کجاست حاتم تا ببیند این حاتم بی بدیل را که هر آنچه داشت به سخاوت گذاشت.


    و کجا حاتم تواندکه‏چو اوسخی باشدو جوان شبه پیغمبرش رابه دم تیغ گرگان حرامی


    سپرد و کجا آن طائی تواند طفل بی شیرش را به قربانگاه عشقی ببرد که در وصف


    گلوی‏خشک وباریک‏قربانیش من الاذن الی الاذن سرایند و چنان کند که حتی خونش را


    نیز پس نگیرد و آن را به آسمان رساند و کجا حاتم تواند که برادری چو عباسش را


    روانه میدان کند و از پس آن تکه تکه پیدایش کندوکجاحاتم تواند که چو آن‏عقیله‏هواشم


    را در شبی تاریک و گردابی حائل و در میان چشمانی دزد به تنهائی رها کند


    و کجا حاتم تواند که دختری چنان شیرین را به دم تازیانه اعداء و نیش زبان شامیان


    سپارد......و کجاست  حاتم تا اثر کیسه نان و خرمای یتیمان را بر پشت ستوران خورده


    اش ببیند و کجاحاتم تواند که حتی پس از مرگش سر و اعضاء و لباس و انگشترش را


    نیز بخشش کند.....


    و کجاست آن حاتم طائی تا ببیند که از پس هزار و چهار صد سال هنوز دست کرامت


    این حاتم قریشی بر سر زمان و مکان و جن و انس و لاهوت و لاسوت مستدام است


                     و سلام بر آن حاتمی که خاتم زیبای انگشتری انسانیت شد


     



    شبر ::: جمعه 29/10/1385::: ساعت 5:0 عصر

     


    وقومی از بنی اسرائیل آن قسمت از تورات را که پسندیدندگردن نهادندو آن جزء را که به


    مضاجشان شیرین‏نیامد به پشت سر نهادند و یا اگر توانستند آن را به معنای دلخواه خود


    تاویل بردندو مروارید نص را به ثمن بخس اجتهاد نفسانیشان فروختند.......


    و این است همان مثل من و تو که هر آنچه از قرآن که پسندیدیم گرفتیم و هر آنچه به


    نظرمان گران آمد و یا به مصلحت میز و مراممان نبود تحریف کردیم و یا دست نیافتنی


    خواندیم و یا اصلاً به روی خودمان نیاوردیم که شنیده ایم و یا خوانده ایم..........


    و ازمحمد و علی و فاطمه و حسن و حسین هرآنچه را که‏فقط سوز و اشک خواست


    به پایش تابه صبح زارزدیم و هرآنچه که مردانگی و مروت و شجاعت و غیرت ومال‏وجان


    می طلبید به مقتضیات زمان و مکان تاویل بردیم و حتی لحظه ای هم برای آن زور نزدیم


    و جوی جوانی را به پای مظاهر دین و مسلک جاری کردیم و حتی شعبه ای از آن را


    ولو با آبیاری قطره ای نیز به مغز دین داری نرساندیم و چون جهّال و بت پرستان و


    میمون صفتان به دین اجدادمان ماندیم و هیچ دین دیگری را نپذیرفتیم و به این کار خود


    نیز بسی افتخار کردیم ....و چه بسا اگر اجدادمان (خدایی نکرده)بت پرست وگاوپرست


    شیطان پرست و حتی آلت پرست و کمونیست بودند ما نیز چنان بودیم و شیعه را


    مضل ‍ّ از صراط می پنداشتیم و محمد را خشونت گرا و شهادت حسین را خود کشی


    می دانستیم!!!..... و از کجا معلوم شاید اگر الان هم جلوه ای زیبا از قومی دیگر را


    ببینیم بوسه ای بر سیاهی علم حسین زنیم و با ضریح شاه طوس نیز وداع کنیم و


    به لباس آن قوم در آییم و این به دلیل همان تظاهر مسخره مان به دین و ایمان است


    و این همان دین و ایمانی ست که نه به درد دنیای ما می خورد و نه به درد آخرتمان.


    و باید بدانیم که راهی که در پیش گرفته ایم همان راه گمراهان بنی اسرائیل است


    و با این روش باید در انتظار روزی باشیم که موسی لحظه ای از ما سر بر می گرداند


    و در همان یک لحظه چنان مجذوب سامری صفتان می شویم که گرده مان را برای


    جلوسشان فرش می کنیم و در برابر گوساله ای که برایمان علم می کند خاضعانه


    سجود خواهیم کرد و این روز بسی نزدیک است مگر به تنبّه و بیداری من و تو .......


    ....و باشد که آن روز را نبینیم و بگذاریم این شرمندگی فقط برای بنی اسرائیل باشد


                                                             و بس......................................


                                                                         ان شاء الله 


     



    شبر ::: یکشنبه 21/8/1385::: ساعت 11:23 عصر

    تقدیم به نو دوستانم در زیبا‏کنار


    روزها و شبها و هفته‏ها و ماهها و سالها ازپی هم می آیندومی روند و صبح که ازخواب


    بر می خیزی گویی همان آفتابی را که قریب بیست سال است باموهای حنایی و فرق_


    گرفته و شانه خورده ترسیم می کردی و می شناسی دوباره ازمشرق سر بر می آورد و


    رفته‏رفته‏به‏میانه آسمان می رسد و پس‏ازآنکه سایه شاخص به کوتاهترین حدخود رسید


    نمازی به جانب کعبه بر پا می داری و این خورشید است که با سرعتی کمتر از عقربه


    ساعت شمار ساعتهای دیواری مسافت‏راطی می کندو خود را به مغرب می رساند و در


    افقی سرخ فرو می رود و تو نیز از فاصله این صبح تا شام عمرت را گهی به سود وگهی 


    به‏زیان سپری می کنی‏و دوباره فردا نیز به همین صورت همانطور که دیروز نیز و فردا و


    فرداها هم و این همان آفت بزرگ دنیای مدرن امروزاست که آوینی آوای رهایی از آن را


    سر داد و این همان روزمرگی است که گریبان گیر ماست.


    ولی من وتو با چراغ همان آوا و در همین روز مرگی خفه کننده و در همین دهکده کثیف


    و پر از آفت و میکروب جهانی روزهایی نه چندان زیاد را در زیر آسمانی آبی و در کنار


    دریایی آبی و در هوایی آبی و بر زمینی خاکی با روحیه‏هایی سبز و با قلبهایی به هم _


    پیوسته درکنار هم زندگی کردیم و همه چیز و همه کس را یا به رنگ خاکی و متواضع


    دیدیم و یا به رنگ بی رنگی.


    آری من و تو چند روزی را از پرچین این دهکده گذشتیم و به دور از چشمان نامحرم و


    نا اهل بد خواهان که چشم دیدن ما و اجتماع ما و حتی لبخند ما را هم ندارند به دریا


    پیوستیم و آبی،آسمانی و دریایی شدیم و روزهایی را با حال و هوای جهادی اسلامی


    زندگی کردیم و از تلخی و شیرینی یک روزش چنان لذت بردیم که از تمام لحظات _


    شیرین عمرمان نه.....


    آری چه زیبا بود ایستادنمان بر پشت فرمان شناوری که ساخته شده بودبرای شهادت   


    و بر پهنه این دریا سکانی شناوری در دستان تو بود که قرار است 800کیلوگرم تی ان تی


    را بر پهلوی ناوی متجاوز که پرچم ستاره دار کاخ سفیدی بر بلندای آن نصب است که


    مدعیان کدخدایی این دهکده درآن جلوس کرده اندو دین و شرف مارابه سخره گرفته‏اند


    و این من و توایم که چنان شوکی به دنیای آنان وارد خواهیم کرد که تا ابد به لرزه آن


    بمانند و آب این دریا و خلیج را آکنده از لا شه آلات و تجهیزات و افراد آنان خواهیم کرد و


    آبی‏آرام‏این‏دریاوخلیج رابه‏جهنمی سیاه و پر تلاطم برای دنیا پرستان تبدیل خواهیم کرد. 


    و چه زیبا بود عبورمان از میدان موانعی که خود استادی بود برای عبور از میدان عمل و


    به ما آموخت که در این کره جاه طلبی و دنیا پرستی و شهرت و شهوت چگونه باید از


    دیوار سخت دنیا پرستی بالا روی و از پس آن دنیای واقعی و ماوراء را ببینی و چگونه


    باید از زیر سیم خاردار شهرت و شهوت چنان سینه خیز روی که صورتت آکنده از غبار


    شود ولی سیرتت را حتی لکه ای از شهرت و شهوت نگیرد و نیز چگونه باید بر سیمی


    باریکتر از بند انگشت و برنده تر از تیغه شمشیر به نام تقواچنان محکم و استوارخیز


    بگیری که نه به چپ افتی و نه به راست و نیز بدان که در این دنیای وا نفسا فقط امکان


    زدن یک قدم اشتباه بر پل معلق دنیا را داری و اگر به دو قدم رسید دیگر جایگاهت


    مشخص نیست و ممکن است در بین مغضوبین و ضالین در پایین پل باشی.


    و نیز آگاه باش که تنها طریقی که تو را به وجه الله می رساند طریق اهل بیت است


    که امناء الله و یعسوب الدین تو را در حصنی حصین به پیش می برند و به حبل الله_


    المتین می رسانند و تو باید با توکل بر آن ذوات به ریسمان الهی چنگ زنی و بالا روی


    تا به حضرتش رسی و وقتی به اوج رسیدی خواهی دید که تمام موانع در زیر پای توست


    و تو از بالا به آنان خنده تمسخرانه خواهی زد.


    و نیز چه زیبا بود راپل و سقوتمان از آن ارتفاع که گویاارتفاع همان شخصیت مرتفع و


    بلند مرتبه کذایی است که من و تو از رشته و کلاس و ماشین و موبایل و کفش و کت و


    شلوار برای خود ساخته ایم و وقتی ا زآن سقوط می کنیم و به پایین می آییم می بینیم


    که آری آنجا جز توهم چیزی،خبری نبود و هرچه هست همین پایین هاست.


    و نیز چه پر معنا بود تنهاییمان بر کانو که با زبان بی زبانی بر سر ما فریاد می زد که ای


    عزیز تا به کی در خواب و خیالی؛ببین که تنهایی، بیا و خودت را دریاب پیش از آنکه یک


    حرکت اشتباه کانویت را چپ کندو بدان که کسی در این دنیا به درد دل تونخواهد رسید 


    و تو خود باید به فکر خود باشی و پارویت را با سمت و حرکت و قدرتت میزان کنی و


    اگر یک پاروی چپ و بر آب علم آموزی زدی و به جلو رفتی حتما پارویی هم در جانب


    راست و اخلاق آموزی بزن که اگر چنین نکنی به دور خود خواهی گشت و راهی از پیش


    نخواهی برد.


    حیف...آری حیف و صد حیف که من شما را در این نفسانیات و زنجیرها با خود شریک


    می کنم و مشکلاتم را به پای شما هم می نویسم و این از عقل قاصر بنده است و


    شمامبرای از این حرفها هستید و اصلا به خاطر همین پاکی و خلوصتان است که دلم


    تنگتان است....تنگ شوخیها و خنده ها ی دسته جمعیتان....تنگ گریه ها و کمیل


    گروهیتان....تنگ صبحگاه طولانیتان....و تنگ تویی که حاج همت می خواندمت و تنگ


    تویی که شباهتی معصومانه به شهید باقری داشتی و تویی که از هیبتت جت اسکی


    خراب شدو تویی که در فرانسه تحصیل می کردی و شیطان را چون شهید بابایی


    کلافه کرده ای و به حسرت نشانده ای و تویی که خودت هم نمی دانی چطور از


    دانشگاه سر در آورده ای و تویی که شاید خاطره ملاقاتی با پدر در ذهن نداشته باشی


    جز در بهشت زهرا و تویی که به دین اجدادت پشت پا زدی و مسلمان شدی و به ندای


    قرآن در عدم تبعیت از دین پدران جاهل لبیک گفتی و دلم تنگ است برای همه یتان


    و همه یتان............


    آری دوستان ما اتفاقا با هم آشنا و دوست شدیم و خدا کند که با هیچ اتفاقی از هم


    جدا نشویم و باشد که این رفاقتمان را در راه دوست و ولیش خرج کنیم و به درد


    حضرتش بخوریم.


           به امید روزی که پس از فتح قدس در زیر لوای یا لثارات الحسین بر آبی نیل


    سکانی کنیم و در ایوان قدس نظام جمع تمرین کنیم و درصبح دوشنبه ویافجرجمعه ای


    در حضور حضرتش در کنار کعبه یا قدس رژه رویم و


                    و با صدایی حماسی و کوبنده بخوانیم:


                    باید گذشتن از دنیا به آسانی             باید مهیا شد از بهر قربانی


                 سوی حسین رفتن با چهره خونین         زیبا بود اینسان معراج انسانی


                                         جانم حسین جانم          


                                                جانم حسین جانم


                                                        جانم حسین جانم          


     


     


     


     



    شبر ::: جمعه 5/8/1385::: ساعت 4:49 صبح

           عجب دنیا ی زیبا و خوشرنگی بود دنیا ی کودکی و شیطنت و بالا رفتن از درخت و


    دیوارو اذیت کردن دختر بچه های کوچه و کتک زدن به گربه های گرسنه و چه لطیف وبی


    رنگ بود دوستی های کودکانه و بازیگوشی های دسته جمعی.‏‏‏‏‏دوستی هایی که هم 


    مردم آزاری داشت و هم خدا و دعا و مسجد و محرم و هم تلخی داشت و هم شیرینی


    و هم بی نمکی داشت و هم شوری و هم خستگی داشت و هم نشاط و هم خنده


    داشت و هم گریه و حتی هم راست داشت و هم دروغ. ولی چه خوب بود رفاقتهایمان 


    که یک رویی داشت و دو رویی نداشت و چه خوب بود که یک رنگی داشت و دو رنگی  


    نداشت و چه خوب بود که ظاهر و باطن نداشت و هرچه بود ظاهر بود و چه خوب بود که


    فقیر و غنی نداشت و اصلاً فقر و غنا معنا نداشت همانطور که زشتی و زیبایی و همان


    طور که کوتاهی و بلندی و کوچکی و بزرگی معنا نداشت و همانطور که سنگینی جیب


    پدرانمان معنا نداشت و همانطور که جنس چادر مادرانمان و همانطور که نوع لباس و


    ادکلن وبقیه مخلّفاتش معنا نداشت وامّا دراین میان و در لابه‏لای زیبایی این دنیای کوچک


    از یک چیز غافل شدیم و آن زمان بود ورنگ ونقش های گوناگونش که نسبت به رفاقتهای


    معصومانه ما حسود بود و بدون توجه به روحیه‏های لطیف و رفاقتهای قشنگ ما می رفت


    و هر روز و لحظه گوشه‏ای از این رفاقت ها را با خود می بردو آن را کم رنگ می کرد و


    رنگ و نقش های دروغین به آن می دادو کم کم و رفته رفته رفاقتها کم رنگ شد و


    دورویی ها و تفاوت ها رنگ گرفت و فقر و غنا معنا شد و دیگر زیبا از زشت گریخت وآنکه


    بلندبود دیگری را بلندی به رخ کشید و آنکه بزرگ بود بزرگی و همینجا بود که اموال پدر


    در لغتنامه اذهان معنای بلند و مفصلی پیدا کرد و از آن پس بازار رفاقت که در آن دل و


    قلوه رد و بدل می کردیم از رونق افتادو تبدیل به معرکه فخر فروشی و تجلی اموال شد


    و تو خود می دانی که نام این بازار را هر چه می توان گذاشت الا معرکه صفا و رفاقت.


             آری و آن روزگار و دوستان رفتند و رفتند تا حال که به خاطراتی شیرین،نه، بلکه


    خاطراتی تلخ تبدیل شدند. ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍


            آری زمان ،زمانی این خاطرات شیرین و تلخ را در دلهای ما یادگاری گذاشته و


    اصلش را برده و ما را در حسرت نشانده . امّا چه غم ، او که نمی داند آدمی قابل تجدّد


    است و ترمیم و می تواند دوباره دوستی‏ای بنا کندبر پایه محبت و اخلاص و خدا محوری


    و این بار او را نیز سر کار بگذارد و اصلاً گذشت او را اهمیت ننهد.


            آری، ما می توانیم دوباره دوستی‏ای بنا کنیم بر پایه عشق‏و‏رفاقت که پاک و


    بی غل و غش باشدو نه فقیرو غنی داشته باشد و نه دو رنگی، نه زشت و زیبا داشته


    باشد و نه رنگ .


            آری بیایید رفاقتمان را به دور از مدارک دانشگاهی و حوزوی بنا کنیم و بیایید


    لیسانس و دکترا و فوق و سطح و اجتهادمان را جای دیگری و برای کسان دیگری خرج


    کنیم نه برای رفاقتمان وبیایید طوری رفاقت کنیم که زمان که هیچ و مکان هم، که حتی


    مرگ نیز ما را نتواند از هم جدا کند و طوری رفاقت کنیم که حتی در آن دنیای باقی نیز


    در کنار هم و دست در دست یکدیگر می از جام ساقی کوثر بنوشیم و در صف


    عشّاقش تماشاگر صدق وعده های الهی باشیم و مست نعمتهای حضرتش.


           ان شاء الله                                           


     نمایش تصویر در وضیعت عادی


     


     


     


     



    شبر ::: چهارشنبه 3/8/1385::: ساعت 7:8 عصر

    >> بازدیدهای وبلاگ <<
    بازدید امروز: 5
    بازدید دیروز: 5
    کل بازدید :3147

    >>اوقات شرعی <<

    >> درباره خودم <<
    تکبیر
    شبر[6]
    طلبه ای عادی هستم که ده سال سابقه تحصیل دارم و از دار دنیا یک موتور درب‏وداقون دارم‏ویک دل عاشق و یک امید و آن هم خدمت به اسلام و کشور اسلامی

    >> پیوندهای روزانه <<


    >>لوگوی وبلاگ من<<
    تکبیر

    >>لینک دوستان<<

    >>لوگوی دوستان<<

    >>موسیقی وبلاگ<<

    >>جستجو در وبلاگ<<
    جستجو:

    >>اشتراک در خبرنامه<<

    نام:

    ایمیل:

     

    >>طراح قالب<<